مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

17

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

پس چون پسرعم دختر شنيد كه او را به ديگرى تزويج كرده‌اند ، آتش غيرت در دلش شرر افروخت و در فكر حيلتى افتاد . روزى بخاطرش رسيد كه هديتى گرانمايه بوزير ملكى كه دخترعم او بپسر خود تزويج كرده بود ، بفرستد و ازو در هلاك ملكزاده يارى جويد . آنگاه هديتى لايق و مالى بسيار بسوى او بفرستاد و ازو تمنا كرد كه حيلتى سازد و نيرنگى آغازد كه سبب هلاك ملكزاده شود و يا اينكه لطيفهء به كار برد كه او را از تزويج آن دختر پشيمان كند . و بوزير بنمود كه اگر تو اين كار كنى ، چندين برابر اينها مال دهم . و گرنه از غيرت اندوه ، هلاك خواهم شد . چون هدايا بوزير برسيد ، آنها را قبول كرده ، پاسخ داد كه : دلت خرّم و ديده‌ات روشن باد كه هرچه تمنا كردهء ، بجا خواهم آورد . چون روزى چند از اين ماجرى برفت ، پدر دختر باحضار ملكزاده بفرستاد كه دختر به دو سپارد . رسول نزد ملكزاده رسيد و پيام بگذاشت . ملكزاده از پدر دستورى خواست . پدر او را جواز داد و وزيرى را كه هدايا از پسرعم دختر به دو رسيده بود ، با هزار سوار دلير و هديتهاى شايان و محملهاى زرين و خيمه‌هاى حرير با ملكزاده بفرستاد . پس وزير با ملكزاده برفت و او را پيوسته بخاطر اندر بود كه با ملكزاده ، كيدى كند . تا اينكه روزى بباديهء رسيدند . وزير را به ياد آمد كه در كوهى كه نزديك به آن مكان است ، چشمهء است كه عين الزهرا گويند . هر مردى كه از آن چشمه بياشامد ، درحال ، زن شود . چون وزير را از آن چشمه ياد آمد ، لشگر را در دامنهء كوه فرود آورد . پس از ساعتى ، خود سوار گشته ، با ملكزاده گفت : اگر تو نيز سر تفرج دارى ، سوار شو . درحال ، ملكزاده سوار شد و با وزير پدر روان گشت و ديگرى با ايشان نبود . ملكزاده نميدانست كه از غيب چه خواهد رسيد . و هميرفتند تا بسرچشمهء برسيدند . ملكزاده از اسب فرود آمد . دست و روى از آن چشمه بشست و از آب آن بنوشيد . درحال ، به صورت زنان شد . چون اين حادثه بدانست ، فرياد زد و بگريست ، چندانكه از خود برفت . وزير رو به او آورده ، بمصيبت او بگريست و به او گفت : ترا ازين محنت خلاص كند . چگونه به اين بليت دچار شدى و چرا چنين اندوهى بزرگ به تو